X
تبلیغات
شعرهای عاشقانه
تاريخ : سه شنبه نهم آذر 1389 | 0:56 | نویسنده : darya

خدا يا بشكن اين آئينه ها را
كه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن نا گزيرم
از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ
همه گفتند: اين دختر چه زشت است
كدامين مرد ، او را مي پسندد؟
دريغا دختري بي سرنوشت است.
***
چو در آئينه بينم روي خود را
در آيد از درم، غم با سپاهي
مرا روز سياهي دادي ،اما
نبخشيدي به من چشم سياهي
***
به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ
نگاه دلنوازي سوي من نيست
از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ
يكي در حلقه گيسوي من نيست
***
مرا دل هست ، اما دلبري نيست
تنم دادي ولي جانم ندادي
بمن حال پريشان دادي، اما ـــ
سر زلف پريشانم ندادي
***
به هر ماه رويان رخ نمودند ـــ
نبردم توشه اي جز شرمساري
خزيدم گوشه اي سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم بزاري
***
چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان ـــ
همه گويند : كه او مردم گريز است
نميدانند، زين درد گرانبار ـــ
فضاي سينه من ناله خيز است
***
به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ
نگينش دختر ي ناز آفرين بود
ز شرم روي نا زيبا در آن جمع ـــ
سر من لحظه ها بر آستين بود
***
چو مادر بيندم در خلوت غم ـــ
ز راه مهرباني مينوازد
ولي چشم غم آلوده اش گواهست
كه در اندوه دختر مي گدازد
***
ببام آفرينش جغد كورم
كه در ويرانه هم ، نا آشنايم
نه آهنگي مرا ،تا نغمه خوانم ـــ
نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم
***
خدايا ! بشكن اين آئينه هارا
كه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم
***
خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي
تو بر من سينه اي بي كينه دادي
مرا همراه روئي نا خوشايند ـــ
دلي روشنتر از آئينه دادي
***
مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ
ولي سيرت پرستان ميستايند
به بزم پاكجانان چون نهم پاي
در دل را به رويم مي گشايند
***
ميان سيرت وصورت ،خدايا ! ـــ
دل زيبا به از رخسار زيباست
بپاس سيرت زيبا ، كريما! ـــ
دلم بر زشتي صورت شكيباست.



تاريخ : جمعه هفتم آبان 1389 | 1:2 | نویسنده : darya

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمه

 

 

 

 

زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

 

 

در این دنیا کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

 

آدما یه تیکه سنگن همه نامرد و دورنگن

می گن هستیم تا به آخر اول جاده می لنگن

 

یک شمع میتواند هزاران شمع را روشن کند بدون اینکه چیزی را از دست بدهد مانند شادی کردن که هیچگاه با تقسیم کردن ازش کم نمیشه

 

امید دوایی است که شفا نمیدهد اما کمک می کند تا درد را تحمل کنیم

 

 

در بیکران زندگی دو چیز افسونم میکند : آبی آسمان را میبینم و میدانم که نیست  و خدا را نمی بینم و میدانم که هست

 

دوست دارم زیر باران گریه کنم. میدونی چرا؟ چون هیچکس اشکهایم را نمی بینه

 

ما چقدر دیر متوجه میشویم که زندگی یعنی همان روزهایی که زود گذشتن آن را آرزو می کنیم

 

لبخند بهانه ایست برای زنده ماندن .... لحظه هایت سرشار از این بهانه

 

کسی که چرای زندگی را یافته  با چگونگی آن خواهد ساخت

 

هر رفتنی رسیدن نیست   اما برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست

 

يک بچه همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد : 1 - شاد بودن بدون دليل 2- دائم به کاري مشغول بودن 3- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد

 

میدونی چرا بعضی شبها زود صبح میشه  چون خورشید هم دلش برای تو تنگ میشه

 

زمانی که متولد شدم یکی تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم! خندیدم و گفتم:تو کی هستی؟ گفت: غم و تنهایی

 

 

 

خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت.حيوانات را شهوت داد، بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل ؛ هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند از فرشتگان بهتر است و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوان است

 

 

 

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی

 

 

  

 

 

اگر تمام شب را در حسرت از دست خورشید سر کنی لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست می دهی!

 

 

 

به نام خالق گلی که ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند

 

هيتلر به ناپلئون:ما براي شرف مي جنگيم ولي شما براي پول. ناپلئون:هرکسي براي چيزي که نداره ميجنگه

 

 

عده ي زيادي هستند كه منتظر خوشبختي هستن. اما غافل از اينكه قانون طبيعت برعكسه اينه. اين ”خوشبختيه“ كه منتظر ماست. زيرا ما خالق او هستيم

 

 

به جاي دسته گلي که فردا بر سر قبرم مي گذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن

به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نثار ميکني امروز با تبسمي شادم کن

به جاي متنهاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسي امروز با پيامي کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو احتياج دارم نه فردا



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 | 3:48 | نویسنده : darya

ابر

به عشق باريدن ،

هميشه در سفر است

به سان من که به انتظار تو

هميشه مي گريم

 

 

 

 

از کران تا کران دشت , از ابتدا تا انتهای شهر
نسیم روشن بیداری وزیدن گرفته است
و خورشید سرشار از ذوق و گرما
طراوت را از تو وام گرفته است

 

 

 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني
حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي

نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني
صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است

فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 

 

تا تو هيچ فاصله‌اي نبود
تا تو فقط من بودم

و از تو فقط من مانده بودم

هرجا که خالي بود تو بودي

و هرچه که پُر بود، شبيه دل من بود

اما تا تو يک دل هم يک دل بود

من براي اين دل کم بودم

...اما تو هيچ ....... حتي کم

 

 

 

 


 


تاريخ : جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 | 3:13 | نویسنده : darya

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را

  با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه میکشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق من

با او بگو که مهر تو از دل نمیرود

گر چه بسته مرگ کمر به هلاک من

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 | 1:52 | نویسنده : darya
یکی از بهترین شعرهای فریدون مشیری

 


كــوچـــه


بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 

 

 

 


ديدار

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟




تاريخ : یکشنبه یازدهم بهمن 1388 | 0:32 | نویسنده : darya

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی من خوشم بی تو





                                           



تاريخ : شنبه دوازدهم دی 1388 | 12:27 | نویسنده : darya

چه صدف ها كه به درياي وجود
سينه هاشان ز گهر خالي بود
ننگ نشناخته از بي هنري
شرم ناكرده از اين بي گهري
سوي هر در گهشان روي نياز
همه جا سينه گشايند به ناز
زندگي دشمن ديرينه من
چنگ انداخته در سينه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سينه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه كوبيده به سنگ






تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 | 3:4 | نویسنده : darya

 

کوچه

 

 

 

 

نغمه هـــا

دل از سنگ بايد كه از درد عشق
ننالد خدايا دلم سنگ نيست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست
به لب جز سرود اميدم نبود
مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
كه آهنگ خود را فراموش كرد
نمي دانم اين چنگي سرونوشت
چه مي خواهد از جان فرسوده ام
كجا مي كشانندم اين نغمه ها
كه يكدم نخواهند آسوده ام
دل از اين جهان بر گرفتم دريغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در اين واپسين لحظه زندگي
هنوزم در اين سينه يك آرزوست
دلم كرده امشب هواي شراب
شرابي كه از جان برآرد خروش
شرابي كه بينم در آن رقص مرگ
شرابي كه هرگز نيابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ اين چنگ را
همه زندگي نغمه ماتم است
نمي خواهم اين ناخوش آهنگ را

 

 

 

سرگذشت گل غم

تا در اين دهر ديده كردم باز
گل غم در دلم شكفت به ناز
بر لبم تا كه خنده پيدا شد
گل او هم به خنده اي وا شد
هر چه بر من زمانه مي ازود
گل غم را از آن نصيبي بود
همچو جان در ميان سينه نشست
رشته عمر ما به هم پيوست
چون بهار جوانيم پژمرد
گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد
يا دلم را چو روزگار شكستي هست
مي كنم چون درون سينه نگاه
آه از اين بخت بد چه بينم آه
گل غم مست جلوه خويش است
هر نفس تازه روتر از پيش است
زندگي تنگناي ماتم بود
گل گلزار او همين غم بود
او گلي را به سينه من كاشت
كه بهارش خزان نخواهد داشت





ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه سیزدهم مهر 1388 | 0:2 | نویسنده : darya

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

چراغی کسی به بالینم نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانی سوخت

 

 

 

با خودعهد بستم وقتی تو را دیدم                  بگویم از دست تو دلگیرم

    ولی باز تو را دیدم و گفتم                            بی تو میمیرم

 

 

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

یا نه ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشقها را

 

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 | 22:21 | نویسنده : darya
عشق یعنی تنها باشی و یک تکیه گاه

او که  چشمش آسمان باشد و چشمانت زمین

                                                        آسمانی بودنت باشد همین

                         چون کویری تشنه باشی بی قرار

                         که گویی هردم آسمان بر من ببار

عشق یعنی حسرت پنهان دل

زندگی در گوشه ویرانه دل

عشق یعنی اینکه همچون سرنهی                       بر پای یک دل داده ای

اینکه موج گردی بی امان بهر دریای غم و اندوه و آه

                             عشق یعنی سایه ای در یک خیال

                                  آرزویی سرکش و گاهی محال

عشق یعنی کوچه ای دور و دراز

با هزاران سختی و شیب و فراز

                            عشق یعنی عطر گل های بهشت

                            عشق یعنی زندگی و سر نوشت

 

 

 

  • نام من عشق است ـ می شناسیدم ؟
  • زخمی ام سراپا ـ می شناسیدم؟
  • با شما طی کرده ام راه درازی را ـ خسته ام ـ می شناسیدم ؟
  • این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم ـ من همان خورشید تابانم ـ می شناسیدم؟
  • این چنین بیگانه از من روی مگردانید ـ در کف فرهاد تیشه من نهادم ـ من شکستم بیستون را  من همان مهربان سال های دورم ـ رفته ام از یادتان ـ با که می شناسیدم ؟
  • نام من عشق است می شناسیدم ؟

 

  • شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "

  • شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
    و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 


  • گیتاریست
  • پنجه
  • كد ماوس